تبليغاتX
₪₪ علامت سؤال ₪₪

silver-moonlight

افسون خانمی

silver-moonlight

http://silver-moonlight.blogfa.com

₪₪ علامت سؤال ₪₪

₪₪ علامت سؤال ₪₪

₪₪ علامت سؤال ₪₪

تاب قفس نداشتم
نا و نفس نداشتــم
توو عالم عاشقــــی
فکر هوس نداشتـــم
امـّـا...
بازم بد شدی
از عشق من رد شدی!
لعنت به این رفاقت که تو...
زخـم مجــدد شـــدی

از: حامد هاکان (...زخم کاری خورده‌ای تا جاودان دلتنگ)

₪₪ علامت سؤال ₪₪

!i! افسون نوشت !i!

الآن من کلی دلم گرفته!

نمی‌دونم چیکار کنم!

حتی نمی‌دونم چرا اینطور شدم!

یعنی می‌دونما! اما..

خوب راستش.. هم می‌دونم، هم نمی‌دونم! اما اون چند دلیلش که می‌دونم رو هم دوست ندارم بگم!

 

کلی کارها می‌خوام انجام بدم! اما حس هیچکدوم نیست!

 

احساس خوبی ندارم! حس خوشحالی ندارم! و همین بیشتر ناراحتم می‌کنه! چون می‌دونم حس خوبی نداشتن، ۱ نشونه‌ی خیلی بَده!.. نشون می‌ده من الآن با اون چیزی که واقعاً می‌خوام، هم‌جهت نیستم.

اصلاً می‌دونی دارم چی می‌گم؟!

بی‌خی باw!

 

اصلاً تو این گیری ویری من چرا هی توو فکر خوب نوشتنم؟!

هر چی بیاد به ذهنم می‌گم دیگه!

قاطی پاتی باشه! به درک!..

 

خوشم نمیاد از اینکه هی به کسی بگم باز داری راه رو اشتباه می‌ریاااا!

از گوشزد کردن اشتباهاتشون خسته شدم!

این در حالیه که اون اشتباهات واسه خودشون اهمیتی نداره! شاید واقعاً هیچ‌رقمه کَکِشون هم نگزه! اما من رو اذیت می‌کنه! اون هم خیــــلـــی!

 

از دیدن آدمای تکراری شاید خسته نشم! اما از دیدن و تحمل کردن کارای تکراری و احمقانه و ...(دیگه نگم بهتره!) خسته می‌شم! خسته شدم!

یکی نیست بهش بگه: دِ آخه لامصب بس نیست؟! چرا اینقدر می‌جزونی من رو؟! دیوار کوتاه‌تر از ما چرا پیدا نکردی هنوز بعد این همه سال؟!

[...] (یکم دری وری گفتم و شاید فحشش هم دادم! مشکلیه؟!)

 

۱ بدبختی دیگه‌ای که دارم اینه که از همه دنیا هم اگه دلم بگیره ها! بازم اندازه الآن فکر نکنم دلگیر بشم که...(اینجا هم خودسانسوری می‌کنم! اَه!.. بمیرم من که اینجا هم نمی‌توانم حرف بزنم!)

 

اصاً الآن یادم اومد که ۱ بدبختیه دیگه‌ام اینه که بلد نیستم حرف بزنم! یعنی نمی‌خوام حرف بزنم! دوست ندارم بگم! دوست دارم بفهمن!(الآن شما متوجه شدی من چی گفتم؟!.. خودم فهمیدما! اما فکر کنم سر بسته گفتم باز!... حالا زیاد مهم نیست! مهم اینه که گفتم دیگه!)

 

وای! من چرا هی دارم از بدبختیام می‌گم؟!..

ای داد!

بگذریم...

 

الآن می‌خواستم برم بیرون!

اما کجا؟ با کی؟!

خواستم با خواهرم برم که تنها نباشم! گفتم بریم یکم قدم بزنیم و اینا! اما mamy نمی‌ذاره بیاد، چون فردا باید بره مدرسه!

منم خورد توو ذوقم!

هرچند پیشنهاد دادن که با داداشم برم! اما اون الآن خونه نیست و غیر از اینکه معلوم نیست کِی برمی‌گرده، حتی معلوم نیست با من بیاد یا نه!.. و البته فکر نمی‌کنم با من بیاد!.. اصولاً ترجیح می‌ده با دوستاش باشه!

تنهایی هم حسش نیست برم!... زیاد هم مزه نمی‌ده!.. تازه تنهایی هم احتمالاً نمی‌ذارن برم. طبق معمول دیگه!

 

چند تا کتاب هست که می‌خوام بخوانمشون. اما حوصله خواندن ندارم.

 

راستی چندتا جمله‌ی جالب و خوب و آموزنده و اینا هست که ۱ مدتی بود تصمیم داشتم بنویسمشون و بچسبونم به در کمدم. که هر روز ببینمشون.

چند روز پیشا ۱ مقدارش رو نوشتم. دیروز هم باز یکم دیگه نوشتم. اما هنوز همه‌اش رو نچسبوندم.

حالا فکر نکنید جمله‌ها زیاده یا من کُند می‌نویسم!.. نوچ!... یکم تزئینشون می‌کنم و همین کار یکم وقت‌گیر شده!... البته کار شاقی نمی‌کنم، اما با اینکه دوست دارما، ولی واسه من یکم سخته این جینگولک بازیا!

 

 

راستی ۱ سؤال!..

فرض بر اینکه من بخوام برم سر کار!.. شما با توجه به شناختی که از من دارید، فکر می‌کنید چه شغلی واسه من مناسبه؟!

 

 

ممممم... انگار یکم بهتر شدم. یعنی به خاطر نوشتن بود؟!.. نمی‌دونم!... شایدم چون کارت شارژ واسه ایرانسلم گرفتن، یکم خوشحال شدم!!(دل ما رو ببین! با چه چیزایی خوشه!)

 

دلم می‌خواد یکم از چیزایی که دوست دارم، بنویسم. اما شاید بهتر باشه بذارم واسه ۱ وقت مناسب‌تر.

فعلاً برم ببینم MBC Persa چی داره! البته اگه بذارن نگاه کنم!!

 

پ.ن: این متن رو همین الآن همینجوری نوشتم! یعنی ۱ چیزی توو مایه‌های چک‌نویس هست!... بعداً اگه حسش بود میام بررسیش می‌کنم که اگه ایرادی داره برطرف کنم.

«افسـون»

+ نوشته شده در 88/01/26ساعت توسط افسون خانمی |
!i! ملکه‌ی مورچه‌ها !i!

[این قسمت پاکیده شد!(توو مایه‌های خودسانسوری و این حرفا!)]

 

بله!.. عرض شود خدمتتون که در کل اوضاع آنگونه که ما تصور و پیشبینی می‌نمودیم، پیش نرفت. و ما در اکثر روزهای عید، آنگونه که پیشبینی می‌شد، busy نبودیم! اما... حس و حال نت آمدن هم نمی‌داشتیم!.. تا الآن هم نداشتیم! لکن موردی پیش آمد و ما اندکی به ذوق آمدیم!

البته مطمئن می‌باشیم که برای اکثریت اصلاً هم چیز جالبی نیست و در نتیجه پیشنهاد می‌کنیم که تا پایان این مطلب را نخوانده و تا همین‌جا که خواندید، ول کنید و بروید! چون به احتمال قوی از نظر شما، ۱ مطلب وقت تلف کن(عجب عبارتی!) خواهد بود!

 

من حال و حوصله‌ی اصغر / اکبر کَندَن(برگرفته از صغری / کبری چیدن!!) ندارم! پس طبق معمول می‌رم پای فرع متن!!(همون سر اصل مطلب دیگه!)

ننه روم به دیفال! روم به دیفال! رفته بودم دست به آب! بعد ۱ مورچه دیدم، این هوا!(الآن داری می‌بینی؟!.. ببین!.. این هوا!!)

اصلاً بیا این عکسش:

 

بعد نکه اصولاً اینجا از این مورچه گُنده مُنده‌ها، که توو شیراز نمونه‌هاش زیاده، یافت می نشود! محض همون بدین شک نمودیم که نکند وی ملکه‌ی موری جون‌ها می‌باشد آیا؟!

بعد هی فکر کردیم که چرا تنهایی پلاس شده اینجا آیا؟!.. بعد اندکی با خودمان مزاح نموده و تصور نمودیم که شاید به پادشاه مورچه‌ها خیانت کرده و در نتیجه از قصر انداختنش بیرون!

بعد به این اندیشیدیم که با فرض اینکه وی ملکه می‌باشد، به حال خویش رهایش کنیم یا دخل مبارکش را بیاوریم؟!.. اول گفتیم بی‌خیالش! بعد یادمان آمد که اینا همینجوری هم کلی تعدادشان زیاد می‌باشد! و در پی این اندیشه به این نتیجه رسیدیم که دخل مبارکش را بیاوریم!

و اینگونه بود که دقایقی چند پس از اینکه عکسش را گرفتیم تا در خبرگزاری «افی‌نیوز»(AfiNews) منتشر نماییم، با یک حرکت بشر ندوستانه و آنتی محیط زیستی و از این قبیل! تقریباً به سه‌ــ‌چهار قسمت نامساوی تقسیمش نموده و به قتل رساندیمش!

و البته درسی که ما از این ماجرا گرفتیم، این بید که به واقع به این مهم ایمان آوردیم که قاتل به محل جنایتش باز می‌گردد! چرا که ما اطمینان داریم که بالاخره wc لازم می‌شویم!!

 

پ.ن.۱: اینجا ۱ سری تست‌های مختلف رواشناسی هست که امروز در طی عملیات جستجو در گوگل یافتیدم! گفتم شاید دوست داشته باشید بخوانید.

 

پ.ن.۲: این بازی هم جالبه! من تا مرحله‌ی سیزدهمش رفتم، اما اونجا گیر کردم! هر چی می‌فکرم راهش رو پیدا نمی‌کنم!

«افسـون»

+ نوشته شده در 88/01/17ساعت توسط افسون خانمی |
سال نو تفلیک!

درود!

 

اول از همه سال نو تفلیک.

بعدم اینکه...

ممممم... این مدت خیلی کم پیدا بودم! می‌دونم!.. اما یکم مختصر و مفید می‌توضیحم که شما هم بدونید! علتش رو!

خوب ۱ مدتی از وبلاگ نویسی و اینا خسته شدم!... این میون گاهی می‌خواستم که از نو شروع کنم و هی start می‌زدم و هی باز بی‌خی می‌شدم!... خلاصه که شاید خیلی بی‌معرفت جلوه کردم در نظر خیلی از دوستان.

۱ مدتی درگیر مسائل حاشیه‌ای بودم!

چند روز درگیر ۱ ملاقات شیرین بودم! :D

۱ مدتی درگیر دکتر و اینا!(البته به دلتون صابون نزنید! هیچیم نبود!!)

۱ مدتی بی‌حوصله یا درگیر مسائل مربوط به زندگی خصوصی بودم!!

این اواخر هم که کلاً بی‌خیال نت بودم و در حد چک کردن نظرات و اینا سر می‌زدم و چند تا آهنگ دانلود کردم و باقیش هم جلو تلویزیون ولو بودم و MBC Persia رو بی‌خی نمی‌شدم!!(عجیباً غریبا! من و TV؟!)

این چند روز قبل از سال نو رو هم که درگیر خرید بودم! هنوزم بعضی چیزهایی که لازم دارم رو پیدا نکرده‌ام!

 

الآن هم اومدم بگم که دیگه از فردا نیستم کلاً. نه وبلاگ و نه مسنجر!

اگه بتوانم همین امروز تا جای ممکن سر می‌زنم بهتون. وگرنه دیگه هیچی.

خوبی / بدی / هر چی دیدید، امیدوارم حلال بفرمایید.

 

البته نمی‌رم بمیرما!! :D هر وقت بتوانم، برمی‌گردم! اما فعلاً تا اطلاع ثانوی، نخواهم بود.

بحث مسافرت هم نیست! اینه که اگه بعد از عید هم نبودم، فکر و خیال بَرِتون نداره و توهم نزنید که طرف فوت شد و بیا قر کمر رو!! :)) :D

 

دیگه همین!... چیز دیگه‌ای به ذهنم نمیاد!

 

آهان! نظرات رو تأییدی می‌کنم! چون نخواهم بود.

بعدم اینکه احتمالاً مسنجر رو هیچ رقمه نمی‌توانم چک کنم. اما نظرات رو ممکنه با ایرانسل بیام و بخوانم. :P

 

دیگه اینکه امیدوارم سال خوبی داشته باشید و همیشه شاد و سلامت باشید.

 

مواظب خودتون باشید.

 

دوستتون دارم.

 

بدرود!

 

 

پ.ن: اگه چیز دیگه‌ای به ذهنم اومد، در صورتی که بتوانم، میام اضافه می‌کنم!

«افسـون»

+ نوشته شده در 87/12/30ساعت توسط افسون خانمی |
!i! من کشتمش !i!

وقتی ...!(straight face) ۱ راه بیشتر وجود نداره! اون هم کشتنه!

ولی واسه کشتن، ۲ راه داری! که به ترتیب آسون‌ترن!:

۱. خودت رو بکشی!

۲. اونا که می‌آزارنت رو بکشی!

 

دومی گرچه سخته، اما بهتره!

چون در هر حال تو گناه می‌کنی!!

پس چه بهتر که کاری کنی که حداقل مدتی توو این جهنم آسوده باشی!!!

 

پ.ن.۱: وقتی این رو نوشتم، حال خوبی نداشتم!.. پُر بودم! از خیلی چیزها! خصوصاً از نفرت!!.. و نوشتم تا شاید خالی شم!

 

پ.ن.۲: مربوط به چند ماه پیش هست اگه اشتباه نکنم!.. خوب گاهی یادداشت کردن تاریخ نوشته‌هام رو فراموش می‌کنم.

«افسـون»

+ نوشته شده در 87/12/13ساعت توسط افسون خانمی |