چند روز پیش(سهشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۷) ۱ SMS واسه چند تن از دوستان و آشنایان و... فرستادم، با این مضمون:
درود.
اگه ۱ پاکن داشتی که میتوانستی خصلتِ آدما رو پاک کنی، کدوم یکی از خصلتهای من رو پاک میکردی؟!
(خیلی جدی جواب بدید.)
با اینکه از ۱۶ نفری که واسشون این SMS رو فرستاده بودم، فقط ۱۰ نفر جواب داده بودند. اما واسه چند نفر دیگه هم این SMS رو فرستادم بلکه جوابهای بیشتری جمع کنم. راستش از اینکه بیشتر جوابها جدی و متنوع بود، خیلی حال کرده بودم! و دوست داشتم نظر بقیه رو هم بدونم. پس واسه چند نفر دیگه هم فرستادم! ![]()
پی نوشت:
خوشحال میشم اگه شما هم نظری دارید، بدانم. ![]()
بیربط نوشت:
این امکان جدید بلاگفا(پروفایل مدیر وبلاگ) چند روزی هست که فعال شده! اما نمیدونم چرا کسی استفاده نمیکنه؟! ![]()
امروز کل پیوندهای وبلاگم رو چک کردم! از بین همه، فقط ۳ نفر پروفایلشون فعال بود!
ته نوشت:
جوابهایی که تا این لحظه گرفتهام رو به ترتیب در ادامهی مطلب قرار دادهام و در صورت تمایل میتوانید در آن قسمت مطالعه کنید. ![]()
«افسـون»
برای خواندن «ادامه مطلب» اینجا کلیک کنید.
~*~ امروز گزینهی «رتبه شما در نظرسنجی» نظرم رو جلب کرد. ۲ تا رأی واسه وبلاگم، اصلاً دور از ذهنم نبود. تقریباً همونی بود که تخمین زده بودم. من یکی دو تا پیشبینی کرده بودم!
~*~ خیلی وقت بود به وبلاگ علیرضا شیرازی سر نزده بودم. امروز که رفتم، ۱ شعر جالب دیدم. دربارهی بلاگفا بود. بعضی قسمتهاش خیلی جالب بود واسم. اگه دوست داشتید خودتان بروید و بخوانید. اینجاست!
«افسـون»
دوشنبه(۰۶/۰۸/۱۳۸۷):
ممممم... تا ظهرش که خواب بیدم!!
بهدم هی اومدم پست بزنم! هی ۱ شی شد!
آخرش تصمیم کبری گرفتم و خواستم قبل از پست مورد نظر، ۱ سری پستهای بایگانی شده که خاطراتم بود رو ثبت کنم.(تأکید میکنم: پستهای بایگانی شدهای که متشکل از خاطراتم بودند! وگرنه پستهای بایگانی شدهی متفرقه زیاد دارم!!)
به هر حال تا شبش نتوانستم کارم رو تمام کنم. فرداش هم تقصیر خودم شد و خیلی بازیگوشی کردم. الآن هم که بامداد ۰۸/۰۸/۱۳۸۷ میباشد و من به خودم بیخوابی دادم تا ادب بشم که دفعهی دیگه کارم رو به موقع انجام بدم!! ![]()
![]()
امید که این تنبیه مؤثر واقع شود!(از شما چه پنهان، ما زیاد خودمان را تنبیه نمودهایم! اما پوست کلفتتر از این حرفاییم!!)
در هر صورت واسه ۰۶/۰۸/۱۳۸۷ حرف خاصی هم نمیداشتم!
یهنی خیلی حرف میداشتما! اما الآن هر چی میفکرم، هیچی یادم نمیاد و هی فکر میکنم که همون ۱ جمله اگه از ته دل بیان بشه، از ۱۰۰۰ تا جملهی آنچنانی و آسمون ریسمون به هم بافتن، میتوانه خیلی بهتر باشه.
در نتیجه... از همین تریبون؟!
کنفرانس؟!
پست؟!
یا هر چی که اسمش رو میذارید!
![]()
تفلد کامیار عزیزم رو تفلیک عرض مینمایم! ![]()
![]()










البت من متذکر میشم که تفلد کامی ۶ آبان بید و من شرمندهام که نتوانستم به موقع این پست رو بذارم. ![]()
بهدم اینکه من الآن یادم اومد که کامی کیک ندادههاااا! ![]()
اما... خاب من الآن ۱ چیز دیگه هم یادم اومد! اینکه من هم کیک ندادم واسه تفلدم!!!
در نتیجه... من در مورد کیک و اینا هیشی نیمیگم و خودتون میدونید و خودش!! ![]()
ولی به هر حال من به سهم خودم تا کیک نده، کادو نیمیدم!!
گفته باشم!! ![]()
پ.ن:
من اصولاً عادت ندارم واسه تفلد دوستان پست کامل بدم و تا قبل از این فقط ۲ بار این کار رو کرده بودم و اون ۲ بار هم واسه دوستان غیر وبلاگیم بوده. اما... کامیار رو خیلی میدوستم و گوگولیِ خودم بیده. در نتیجه... هیچگونه اعتراضی وارد نخواهد بود!!
دادگاه رسمی ست!!! ![]()
![]()
«افسـون»
همچنان اندر احوالات بانوی اینترنت:
پنجشنبه(۰۲/۰۸/۱۳۸۷):
ممممم... شب قبلش دوستم «ف» تماس گرفته بود باهام و من که توو حمام بودم، نتوانستم جواب بدم و بهدش خودم باهاش تماس گرفتم و ملتفت شدم که خواسته پیشنهاد بده که واسه پنجشنبه یا جمعه بریم بیرون! من هم که بعد از این همه مدت که هی نشد برم بیرون و اون همه احساس نیاز مینمودم، فرتی گفتیدم باشی و زودی قرار گذاشتم واسه همون پنجشنبه!! ![]()
دیه صبح بیدار شدم اما حس بلند شدن نمیبود. هی میخوابیدم! هی باز بیدار! باز خواب! باز بیدار! باز...!
کلاً این روزا خیلی میخوابم انگار!! ![]()
بالاخره نمیدونم چه ساعتی اما بیدار شدم دیگه!! ![]()
بهد ساعت ۱۷ اینا بود که باهاش تماس گرفتم و اون هم تازه از خواب بیدار شد!! بهدم گفتید که میخواد بره حمام و بهدشم گفتید که دختر خواهرش هم با دوستاش قرار میداره و خواسته همراهش بره و پرسید اگه با اون بریم مشکلی نیست؟!... من هم گفتیدم که نه! مشکلی نیست!
بهد دیه اونم گفتید که پس صبر کن تا بزنگم بهش و ببینم کجا میرن و اینا!
دیه بهدش باز به من زنگید و گفت که گوشی رو برنمیدارن و قرار رو گذاشتیم واسه ساعت ۱۹! البته به صورت موقت و قرار شد بعد از حمامش با خواهرزادهاش باز تماس بگیره و ببینیم چی میشه و اینا!
دیه بالاخره قبل از ساعت ۱۹ زنگید و گفتید که خواهرزادهاش قرار گذاشته که بره اسکله تفریحی(اولی)! بهدم گفتید که بیا اونجا همدیگه رو ببینیم و بهد از اونجا بریم اسکله دومی!
من که آماده میشدم، Mamy اینا هم آماده شدن که برن بیرون و خلاصه یکمی هم معطل اونا شدم! ![]()
آهان راستی... تازه اون روز من رفتیدم بیرون و بالاخره ماشینمون رو دیدم!!
تازه فقط داخلش رو یکمی دیدم! به بیرونش دقت نکردم!!!
(صرف نظر از اینکه ما فقیریم و اینا!!!
)
بهدم اینکه من حواسم به SMSبازی و اینا میبود که یهو چشم باز کردم و دیدم که Dady ما رو برده اسکله دومی! بهد که گفتیدم اینجا نـــــــــــه!! Dady ۱ کوچولو غر زد! اما من نکه خودم خیلی درگیر بیدم! اصلاً اهمیت ندادم!! دیه دور زدیم و رفتیدیم اولی!!
اونجا هم دوست جون را رویت نمودیم و با خانواده دافظی فرمودیم!! ![]()
ممممم... اول از همه خواهرزادهاش رو سپردیم دست دوستاش و خودمون رفتیدیم سمت اسکله دومی!
اما خاب قبل از اینکه برسیم اونجا! بردمش همونجا که اوندفعه با مریم رفتیده بیدم! سوار همون سرسره شدیم! البته «ف» اولش نمیومد!! هی بهونه اینا! منم اینقده وسوسهاش کردم تا اومد!! بهد ۱ بار که اومد دیه نق و نوق نکرد!! کلی هم خوشش اومده بید!! ![]()
به جون خودم خیلی فاز میده!! از کوچیک و بزرگ پیشنهاد میکنم حتماً امتحانش کنید!! ![]()
آهان! ایندفعه که رفتما! دیدم دیه حصارها رو برداشتن!!.. بهد تازشم! ایندفعه با «ف» رفتیم روو این تابهای دو نفره هستا!(اونجوری نگاه نکنید! تازه اومده توو ولایتمون!!!
) روو اونا نشستیم و تاب بازی و اینا!!!
البت اینم بگما! چند تا سرسره دیه هم امتحانیدم که به دلم نمونه!! LoL…
بهد همینجوری دیه روو همون تابِ موندیم و هی حرف ول دادیم از خودمان!!
کلاً وقتمون به حرفیدن و اینا گذشت همهاش!! ![]()
خواهرزادهاش هم که دوچرخهسواریش تمومید و دوستاش رفتن، اومد پیش ما!
دیه اون که اومد، رفتیم سمت اسلکه(همون دومی). بهد تا نصف راه رفتیدیم و دوستم به خاطر اینکه اون بچه(!) امانت بید! زنگید به داداشش که بیاد دنبالشون! از این طرف من به Dady زنگیدم و Dady هم گفتید که کمکم میبینمت!! ![]()
بهد یکمی که رفتیدیم، Dady رو هم رویت کردم که با خواهرم بید!
من میخواستم برم خونه! اما Dady تازه خواهرم رو آورده بودش که بره ساندویچش رو لب دریا نوش جان کنه!! ![]()
آخرشم من با «ف» اینا برگشتم خونه! باز توو ماشین هم کلی حرف زدیم! ![]()
لامصب این حرفا تمومی هم نمیداشت!! البته حق میداشتیما!! این حرفا تازه کلی خلاصه شده بیدن! چونکه ما از قبل از اینکه من برم مسافرت(یادتون میاد کِی بود؟!!
) تا اون موقع، این حرفا تلمبار شده بیدن!! ![]()
آهان! اینم بگم! ما کلاً از وقتی من از مسافرت برگشتم، فقط ۲ بار همدیگه رو دیدیم!
۱ بار قبل از اینکه بره مأموریت بید! که اومد کادوی تفلدم رو بده! و من هم سوغاتیش رو دادم!!
۱ بار هم اومدش که ۱ کتاب از من بگیره واسه ۱ بنده خدایی! اما من کادوی تفلدش رو ندادم بهش! چونکه گفتم زشته خاب! خودم باید میبردم!! دیه همون شب، کادوی تفلدش(۲ تا مجسمه بید!) رو بردیدم واسش!
ممممم... فکر کنم نزدیک ساعت ۲۲ بود که رسیدم خونه!
حوصله باقی ماجرا رو هم ندارم!... به صورت خلاصه: با Mamy بحثم شد! بهدم شام نخوردم!! بهدم رفتم قبل از خواب یکمی اشکیدم واسه خودم!! آخرشم در حال SMSبازی و فکرای غمولی و اشکای ریز ریز، خوابم برد!!!... به همین قشنگی!! ![]()
«افسـون»
خاب این دو تا پست قبلی همونایی بیدن که توو پست ۱۶۳ در موردشون گفته بودم! اما خوب تا الآن نشد بذارمش دیه! در ضمن اینا قرار بود ۱ پست باشن! اما بلاگفا قبول نکرد و گفتید که حجمشون زیاد میباشد!! دیه دو تا شد دیه!! ![]()
الآن لازم دونستم که بذارمشون! واسه چیش هم به خودم مربوط بیده!
اما شما هم اگه باهوش باشید، ممکنه ملتفت بشید!! ![]()
ممممم...
امروز در کل، روز کسل کنندهای بود!
من چند روزی میشه که همهاش احساس میکنم که نیاز دارم برم بیرون! اما نمیشه! ![]()
هر بار ۱ مشکلی هست! آخرین بار هم که میخواستم واسه پنجشنبه یا جمعهای که گذشت، با دوستم قرار بذارم. که اون هم نشد، چونکه دوستم مجبور شد بره جایی! مأموریت اداری میداشت. ![]()
دیشب هم ۱ SMS داشتم از «م»! گفته بود که فردا میخواییم بریم بازار. تو هم میایی؟!
من هم گفتم اگه بشه و مَرد همراتون نباشه، میام! ![]()
تا ساعت ۶ صبح که بیدار بودم. بهد رفتم لالا! تا ۱۰:۳۰ هم خواب بیدم! بهدم که بیدار شدم، تا ۱۳:۰۰ــ۱۴:۰۰ توو رختخواب میبودم!!
البت هی توو این فاصله SMS و Miss داشتم! که هی خوابم میبرد و یهو بیدار میشدم و جواب میدادم.
هی باز از نو... ![]()
فقط ۱ SMS بیسیار توجه اینجانب رو جلب کرد. اون هم از دوستم زینب میبود. گفته بود که دو تا خبر واست دارم. یکی اینکه خونمون رو عوض کردیم. دوم اینکه من نینی میدارم! ۳ ماهه! و پسر هم هست!
ولی خاکوچوک! تازه اون SMS رو که خواندم، یادم اومد که از ۱۷ مهر گذشته و من تفلدش رو نتبریکیده بیدم!! یادم رفته بید!
دیه بهش گفتم راستی یادم رفته بید از بس که این روزا اوضاعم بهم ریخته بیده و اینا. دیه با تأخیر تبریکیدم تفلدش رو. اونم ولی چیزی نگفت. فقط گفت میسی!
دیه بهدش هم که بیدار شدم. فقط زودی رفتم ۱ لیوان چایی با بیسکوییت خوردم و رفتم حمام و خواستم آماده شم واسه بازار رفتن.
به «م» هم SMS دادم و پرسیدم که کِی میری و با کی؟! اونم چند نفری رو اسم برد و تنها مرد همراه هم نامزدش بید. اما دیدم حس زود آماده شدن رو نمیدارم. دیه بیخیال رفتن با اونا شدم. هرچند دوست داشتم برم نامزدش رو از نزدیک ببینم.
در عوضش به Mamy پیشنهاد دادم که خانوادگی بریم بیرون! ولی Mamy بیذوقبازی درآورد و من هم دیه بیخیال شدم! اما Mamy گفتش که خاب با Dady برو! من هم اول گفتم نه! بهد که دیدم انگار خیلی به بیرون رفتن احتیاج میدارم، راضی شدم! اما Dady گفته کرد که من کار میدارم و بازار اینا نمیرم! ![]()
![]()
دیه منم نشستم الکی خودم رو آرایش اینا! ناخنهام هم لاک اینا!
تازه الآن هم داشتم تایپ میکردم، لاکم خراب شد یکمی! ![]()
ناهار اینا هم که هنوز نخوردم! از صبح تا حالا همون چایی با بیسکویت تغذیهی اینجانب بیده! هر بار که رفتم ۱ شی بخورم ۱ چیزی شد و من لج کردم و باز گرسنه برگشتم توو اتاق!! ![]()
شیطونه میگه برم از بیرون سفارش پیتزا بدمااا!! ![]()
با اعلام ساعت ۲۲:۳۰ پست را به پایان رسانده و شب بخیر میگوییم.
پ.ن:
یادم رفتید! ماشینمون رو هم عوض کردیم اما من ندیدمش!!! ![]()
۱۳۸۷/۰۷/۱۹
پس نوشت:
۰۱:۱۱ بامداد
۱۳۸۷/۰۸/۰۷
«افسـون»
(۱۳۸۷/۰۶/۱۲):
صبح تازه رفتم بخوابم! یادم نمیاد دقیقاً چه ساعتی بود! اما صبح بود!... ۱۴:۳۰ــ۱۴:۰۰ اینا بیدار شدم! باز خوابیدم! و این هی بیدار شدن و هی خوابیدنم تا ۱۷:۰۰ــ۱۶:۳۰ اینا ادامه داشت! و خوب بالاخره دل کنیدم و بلند شدیم!
الآن که فکرش رو میکنم باورش سخته! اما واقعاً این کار رو کردم!! رفتم نصف ۱ لیوان کوچولو، که به اندازهی ۱ استکان جا داره، آبمیوه خوردم(آب آناناس)! بعد همون لیوان رو شستم و توش چای ریختم و با بیسکوییت خوردم!(همون موقع)!! ![]()
البت قبلش رفته بودم ۱ جایی!! وقتی برگشتم Mamy گفت که مریم تماس گرفته! من هم فکر کردم میخواد بدونه Dady میرسونمون یا نه! واسه همین تماس نگرفتم باهاش! آخه هنوز با Dady نحرفیده بودم!!
دیه رفتم حمام و هنوز بیرون نیومده بودم که Mamy گفت: مریم باز تماس گرفته و پیغام داده که نمیادش!!!
من رو میگی؟!
همچین شاکی شدم!! آخه از قبل بهش گفته بودم که من آدرس رو بلد نیستم و Dady بلده! و ممکنه که Dady کار داشته باشه(و اونطور که به نظر میرسید هم کار داشت!).
از حمام که اومدم بیرون، فوری باهاش تماس گرفتم و پرسیدم جریان چیه؟! اونم گفت هیچی! نمیام!... گفتم چرا؟! گفت حوصله ندارم! نمیام!...
حالا من شاکـــی! اون هم فقط تکرار میکرد: حوصله ندارم! نمیام! نمیخوام بیام! حوصلهاش رو ندارم!!...
من البته حدس میزدم مشکل چی باشه! واسه همین پرسیدم: چون «م» رسماً دعوتت نکرده؟! اون هم گفت آره! اما نمیخوام بهش بگی که تماس بگیره و اینا! چون فایده نداره! من دیگه نمیام و...
من هم گفتم: ببین! اول اینکه اون دیروز دعوت کرده! تو میتوانستی همون دیروز بگی نمیام! یا حداقل امروز صبح! نه اینکه دم رفتن!! دوم اینکه من از قبل بهت گفته بودم آدرس رو بلد نیستم و ممکنه Dady نتوانه برسونم. پس در واقع من روو تو حساب کردم و تو هم قبول کردی! اما حالا یهو میزنی زیرش!! سوم اینکه اگه قرار باشه کسی این برنامه رو بهم بزنه اون منم! چونکه امروز تولد مامانم هست و نمیشه نباشم! منتهی چون تقصیر خودم بود، چیزی نگفتم.
تازه کلی هم حرفای قبل رو واسش تکرار کردم! اینکه تفاوت فرهنگ هست و اون از روی صمیمیت، رسمی بازی در نیاورده و اینا!!
خیلی سعی کرد یجوری خودش رو تبرئه کنه! اما واقعاً نمیشد!! ![]()
خلاصه با «م» تماس گرفتم! اما هر چی تماس میگرفتم، جواب نمیداد!
من هویجوری واسه خودم چرخ میزدم و میخواستم آروم آروم آماده شم واسه شب و تفلد و اینا! که تلفن زنگید! دیدم مریم هست! فکر کردم نظرش عوض شده! اما دیدم نخیر! فقط تماس گرفته بود که به من بگه: تو حتماً برو! چون دعوت شدی و زشته و...!!
من هم فقط میگفتم: همین؟! خوب! کاری نداری؟!!
بالاخره «م» جواب داد و من هم بهش گفتم که مریم نمیادش و Dady هم کار داره و تولد مامانم هم هست و اینه که کلاً شرمنده! البت به این راحتیها هم نگفتما! این خلاصهاش بود!!
اون هم خوب فکر میکنم ناراحت شد. طبیعی هم هست. اما من واقعاً توو ذوقم خورده بود و شاکی بودم! خیلی!... در نتیجه اصلاً دیگه قصد رفتن نداشتم.
«م» گفت فردا چی؟! فردا میای؟! من هم گفتم اگر Dady کار نداشته باشه، من فردا حتماً میام!... باز هم این سؤال رو پرسید و ایندفعه اینطوری پرسید: خوب فردا میایین؟!... من گفتم: میاییم؟! اون هم گفت: آره! گفتم: من و کی؟! گفت: تو و مریم! من هم گفتم: من با مریم کاری ندارم! اما خودم اگه بتوانم حتماً میام.
باز هم به سهم خودم ازش عذرخواهی کردم و...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگه کلاً از فکر اون مهمونی در اومده بودم که مریم تماس گرفت و با خوشحالی به من گفت پاشو بپوش تا بریم!!![تعجب به مقدار لازم!]
واااااااای!... یعنی فقط خدا میدونه چقدر شاکی بودم و لجم گرفته بوداا! اما با سردیِ تمام!! گفتم من نمیام! ![]()
بعد مریم هی اصرار که بیا بریم! «ص»(همون زن داداش «م» که توو پست ۱۶۲ هم در موردش گفتم!) با من تماس گرفت و کلی اصرار کرد که حتماً بیایید و اینا. حالا دیگه تو ناز نکن و بیا بریم!
من هم گفتم من با «م» صحبت کردم و گفتم که نمیام و تولد مامانم هست و...
داشتم با مریم میحرفیدم که دیدم موبایلم هم زنگید! دیدم «م» هست! به مریم گفتم موبایلم میزنگه! بعداً باهات تماس میگیرم!... از این طرف «م» هی اصرار که بیایین و من خودم میرسونمت خونه که به تولد مامانت هم برسی و...!
حالا ساعت چند بود اون موقع؟!... ساعت از ۲۰ گذشته بود! در حالی که قرار قبلی ما این بود که ۲۰:۰۰ــ۱۹:۳۰ اونجا باشیم!!
سرتون رو درد نیارم! هرچند میدونم اصلاً نمیخوانید و اگر هم بخوانید محض کنجکاوی خودتون هست! وگرنه من که شما رو مجبور نکردم!... من واسه خودم مینویسم! پس اصلاً مطمئن باشید الآن از بس خسته هستم، از این همه کشمکشهای دیروز و از دیشب تا الآن هم که ساعت ۰۷:۳۹ هست، نخوابیدم، دارم کوتاهش میکنم! وگرنه که گزارش لحظه به لحظه بیشتر حال میده!!! ![]()
به خاطر «م» راضی شدم که برم. اما قصد نداشتم مریم رو ببخشم!!
چون خونههامون یکمی دور از هم شده! قرار شد من تاکسی بگیرم و به مریم تک بزنم که بیاد سر خیابون و سر راه اون رو هم سوار کنیم و بریم اونجا! اما لامصب تاکسی گیر نمیومد که! هر آژانسی میزدیم و میگفتیم مقصد عرباست! میگفت ماشین نداریم!!!... حالا من اسیدی شاکــــــــی!... دیگه زنگیدم به مریم! اون هم گفت من الآن سر خیابون هستم!... گفتم: تاکسی نیست! گفت: خوب پس بیا پایین! من ۱ تاکسی گرفتم الآن! بیا پایین تا بریم! ما داریم میاییم!!!
خدایاااااااا! وقتی گفت ما داریم میاییم و به صورت ۱ جملهی تأکیدی هم گفت: من و فاطمه داریم میاییم!... میخواستم سرم رو بکوبم توو دیوار یا هرجوری شده خودم رو خودکشی کنم!!
وااااای! یعنی داشتم دیوونه میشدما! دیگه واقعاً عصبی بودم بدرقم! اینقدر که جلو مامانم و مامانبزرگم همینجوری داشتم حرفای قشنگ قشنگ میزدم!
البت یادم نیست چیا گفتم، ولی فکر کنم قشنگترینش «گاو» بود!! ![]()
![]()
توضیح: فاطمه خواهر کوچیکِ مریم هست! از بچگیش جُل بود همیشه!! ۱بار نشد ما بریم جایی مهمونی و مریم خانم تنها بیاد! همیشه این آنتنش باید باشه!! البت آنتن بودنش که فکر نمیکنم واسه ما زیانی میداشت! اما من کلاً با بچه مشکل دارم! در واقع بچه رو تا ۳ــ۲ سالگی بچه میدونم! بعد از اون خرچه محسوب میشه!
و وای به روزی که اون خرچه فضول باشه! ![]()
آخ که دلم میخواد اینجور جونورا رو نصف کنم!!! ![]()
بابا ما بچه بودیم اینا هم بچه؟!
ای خدااااااااااااا... مرگ من رو برسوووووون!
وای!
باورتون نمیشه! گرچه توو اون مهمونی واقعاً خوش گذشت! اونقدر که من فراموش کردم تمام اون استرسها و ناراحتیها رو! حتی وقتی داشتم از اون همه اتفاقات مزخرف مینوشتم، تقریباً ۱ احساس خنثی داشتم! اما به این قسمتش که رسید باز حالم بد شد! همون حالتی بهم دست داد که موقع رفتن داشتم! خدایا! من اینقدر از این بچه خاطره بد دارم که هرگز دوست ندارم بهش فکر کنم!! خیـــــــــلــی بدم میاد ازش!
البته اعتراف میکنم که ایندفعه کمتر از حضورش ناراحت بودم! در واقع اینقدر خودم رو سرگرم چیزای دیگه کردم که حضور اون رو فراموش میکردم! و یا ندیده میگرفتمش! و ۱ اعتراف دیگه هم میکنم! اون هم اینکه اگه اشتباه نکنم یکمی بهتر شده بود! خوب ناسلامتی دیگه میره راهنمایی!!
اما یادآوریش خیلی بده! اینقدر احساس بدی بهم دست داده الآن که اصلاً نمیدونم چطور میشه تشریحش کرد!!
بیخی!... بگذریم اصلاً!... اصلاً مدتی که توو ماشین سپری شد رو بیخیال! نه اینکه فاطمه کاری کرده باشهها! نه!... چون توو اون فاصله همینجوری این احساس همراهم بود!! همین!
وقتی رسیدیم «ر»(خواهر «م») رو دیدیم. راهنماییمون کرد داخل!
قبل از همه من ۱ توضیحی بدم:
«ص» میشه زن داداش «م»! بعد وقتی که ازدواج کرد اومد خونهی «م» اینا! در واقع چون عرب هستن و دوست دارن که کنار هم زندگی کنن، پدر و مادر «م» واسه پسرشون ۱ خونه توو خونهی خودشون ساختن!!... ما هم اون شب در اصل رفتیم خونهی «ص» اینا!!
«خ»(خواهر دیگه ی «م») رو هم دیدم و رفتم روبوسی اینا! بهدش با «ص» روبوسی. بهدم با «م»! بهد هم که بشهی «ص» رو دیدم! وای خدا. خیلی ناز بیده.
من البته عکسش رو دیده بودم! اما از نزدیک خوشلتر بیده.
بگذریم از اینکه آخرین عکسهایی که من ازش داشتم مربوط به حدود ۱ سال پیش بیده!! ![]()
همون موقع فرتی خرسش رو بهش دادم! ظاهراً که خیلی ازش خوشش اومده بید!
دیه نشستیم و کلی عکس دیدیم و فیلم عقد «م» و عروسی داداشش و...
و کلی حرفیدیم در مورد خیلی چیزا! ۱ چیزی توو مایههای از شیر مرغ تا جون آدمیزاد و اینا! ![]()
آهان! الآن داشتم به بهترین سوژهها و بحثها فکر میکردم! یاد حلقهی «م» افتادم!
حلقهاش که دستش نبود! حلقهاش رو توو فیلم دیدیم! به نظر من خیلی شیک بید. البت من فکر میکنم میتوانست خیلی شیکتر از اون باشه! یعنی منظورم اینه که شاید بیشتر و بهتر میشد روش کار کنن! اما خوب هیجوری هم خوشل و شیک بید واقعاً! ![]()
من که قبلاً گفتهام خیلی سخت سلیقه میباشم!
پس وقتی میگم شیک و خوشل بید. یهنی واقعاً شیک و خوشل بیده. ![]()
بهش گفتیم بره حلقهاش رو بیاره! اون هم رفت آورد! بعد مریم زودی برداشتش و گفت «م»! غیر از خودت که کسی ازش استفاده نکرده؟! هان؟!.. «م» هم گفت: نه!... من هم فهمیدم میخواد بکنه دستش! ازش گرفتم! ![]()
چه معنی میده خو؟! دِهَ!... اول که من اگه جای «م» بودم، شاید عمراً نمیذاشتم کسی بهش دست بزنه!!!
بهدم اینکه اگه قرار بید کسی بهش دست بزنه چرا مریم؟! چرا من نه؟! اون هم من که اینهمه صمیمیتر از مریم بیدم باهاش و اینا؟! هاااان؟!!
و اینگونه بید که وقتی دیدم واسه «م» نمیفرقه که بکنیم دستمون یا نه، کردم انگشت خودم! مریم هم کلی جیغ و داد کرد که خیلی نامردی! واسه چی کردی دست خودت؟! و...
من هم که نفهمیدم این منظور داره که!
توو دلم هم کلی خندیدم که پس چی؟!
فکر کردی به همین راحتیهاس؟!
خاب اگه قرار بود کسی غیر از «م» این حلقه رو بکنه توو دستش، اول من باید میبودم! ![]()
چونکه من صمیمیتر بیدم و اینا! اما بهدش هی دیدم مریم خیلی مشکوک بال بال میزنه بابت اینکه نتوانسته اولین نفر باشه!!
آخه بهد از اون، حلقه رو درآوردم و گفتم خاب بیا امتحان کن! اون هم گفت نه! دیگه فایده نداره که! اثرش از بین رفت! دیگه روو تو اثر میکنه و... ![]()
![]()
حالا من از حرفای چرت اون که سر در نمیاوردم که!!
ما هم کنجکاو شدیم که ببینیم جریان چی بیده!
مریم هم یهو گفت نمیدونیـــد؟! ![]()
ما هم حیرون! گفتیم نخیر! چی رو باید بدونیم؟! ![]()
![]()
بلــی!... و ما دریافتیم که مریم خانم شنیده بیدن که وقتی شخصی ازدواج میکنه، اولین کسی که بعد از خودش، حلقهی مبارک را در دست گذارد، شانس به وی روو کرده و بختش باز میشود!!
و ایشان در ادامهی سخنانشان بیان داشتند که خود نیز شاهد یکی دو مورد از نزدیک بودهاند که چنین نموده و در کمتر از یک ماه، اقبال با آنان یار شده و از لقب ترشیدگی نجات یافتهاند!!! ![]()
![]()
حالا من رو میگی؟! نمیدونستم بخندم؟! گریه کنم؟! بزنم توو سرم؟! خوشحال باشم؟! ناراحت باشم؟!... کلاً قاطی کرده بودم!!! ![]()
![]()
آخه من هر چی میفکرم با عقلم جور در نمیاد که!!
.... باور کنید نمیشه!
آهان! ۱ شیرینی هم میداشتن شبیه بامیه!(همین زولبیا بامیه هستا!!) ولی اسمش میفرقید. تازه کلی هم خوشمزهتر میبود. بهد ما اینقدی از این خوشمون اومد و بین اون همه تنقلات همش از این خوردیم که آخرش توی ظرف ۱بار مصرف واسمون آوردن که با خودمون ببریم! ![]()
سوژههای دیگه هم بود! مثل جریان اون باکنک(بادبادک)!!
اما من دیه حال نوشتن نمیدارم!! ![]()
در نهایت ساعت از ۱(یا شایدم ۲) بامداد گذشته بید که ما آمدیم خانه!! ![]()
خلاصه که به تفلد Mamy هم نرسیدیم. تازه همه هم یهنی خوابیده بیدن!! اما من که اومدم، Mamy رو صدا زدم و دیدم که بیداره. دیه زودی رفتم کادوش رو آوردم و بهش دادم. بهد یهو همه بیدار شدن!(البت به جز بابابزرگم!) خواستن ببینن چی بیده کادوی اینجانب!! ![]()
Mamy که البت بیشتر از این ذوقیده بید که من کادو واسش گرفتم! آخه فکر کرده بید که کلاً یادم رفته و حتی کادو اینا هم نگرفتم واسش!!! ![]()
![]()
«افسـون»
(۱۳۸۷/۰۶/۱۱):
خوب همونطور که توو پست ۱۶۲ گفته بودم، قرار بود من و مریم با هم هماهنگ کنیم که بریم خونهی دوستمون «م»!
من با مریم تماس گرفتم و گفتم کِی بریم؟! اون هم گفت بهتر نیست نریم؟!... پرسیدم چرا؟! اون هم گفت آخه فردا رمضان هست و قبل از افطار که نمیشه رفت و بعد از افطار هم دیر هست و اینا!!
خلاصه گفت که امروز بریم! من هم گفتم اول اینکه «م» گفته ۱ روز قبلش بهم خبر بدید! دوم اینکه من امروز نمیتوانم بیام! کار دارم!!
بعد از کلی کلکل! قرار شد با «م» تماس بگیرم!... صبح بود(حدود ساعت ۱۱ اینا)! هر چی تماس گرفتم، جواب نداد! میدونستم خوابه! ولی خوب سعی خودم رو کردم!... بالاخره جواب داد! ولی خواب بود و گفت ۱(۱۳) بیدار میشم! گفتم Ok!
ولی بعدش یادم رفت! اما خودش ساعت ۱۵ اینا تماس گرفت و گفت که تازه بیدار شدم!!!
حوصله گزارش همهی حاشیه رو ندارم! همینقدر بگم که واسه فرداش برنامه OK شد!
فقط این میون مریم انگار یکمی ناراحت بود و شک داشت! اون هم به خاطر اینکه «م»(که کلاً با من خیلی صمیمیتر و راحتتره!) با من صحبت کرده بود و به من گفته بود که با مریم هماهنگ کنم و اینا! بعد مریم بابت این ناراحت بود که جدا و به صورت رسمی دعوت نشده!!... من هم واسش توضیح دادم که در وحلهی اول «م» اینا فرهنگشون با ما کمی(شایدم خیلی) متفاوت هست! و در وحلهی دوم «م» به خاطر صمیمیتی که هست، رسمی برخورد نمیکنه و اینا. اما گویا توو کتِ مریم خانم نرفت!!
~*~ واقعیتش شخصاً حال نمیکنم که بین دوستان قدیم و صمیم، برخوردهای رسمی ببینم!
~*~ اصولاً با هر کس همونطور برخورد میکنم که دوست داره!
از اونجایی که اینجانب از فرت بیکاری، حساب تاریخ و اینا از دستم در رفته و اصولاً نمیدونم در چه تاریخی به سر میبریم! فکر میکنم عصر یا شب بود که تازه فهمیدم فردا ۱۲ شهریور هست و تولد Mamy! ![]()
اما دیگه روم نمیشد قرار رو بهم بزنم که! ![]()
این قسمت رو فقط واسه خودم مینویسم!:
شبش هم شب چندان جالبی نبود! یکمی هم اشکیدیم!!...
ای بابا! اصلاً مراجعه شود به همین تاریخ(2008/1/9) در «دفتر ناقص»!!!(ت|ف)
[ها ها ها! یجوری نوشتم که خودم بفهمم!!
]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگه اتفاق خاصی هم نیافتاد! فقط شب میخواستم واسه خودم سیبزمینی و تخممرغ آبپز کنم. بهد مامانبزرگم هم خواست! و من که ۱ تخم مرغ میخواستم بذارم، دو تا گذاشتم!... وقتی فکر کردم تمام شده و آمادهست، درشون آوردم و پوست یکیشون رو شکستم! و ملتفت شدم که هنوز آبپز نشده و نیمه آبپز یا همون عسلی بیده!! دیه از طرفی ناراحت بیدم که اون چیزی که میخواستم نصیبم نشد! از طرفی هم خوشحال بیدم! آخه خیلی وقت بید تخممرغ رو به صورت عسلی نخورده بودم! و البته ترجیح دادم که به خوشحالیم فکر کنم و حالش رو ببرم! آخه ۱ تخممرغ و بحث شکم که دیه این حرفا رو نداره!!
اما اون یکی که نشکستم رو باز گذاشتم بپزه!
* طبق عادت اخیر هم شب تا صبح بیدار بودم!
«افسـون»
قلب تو، قلب پرنده،... پوستت امــا... پوست شیـــر
زندونِ تَنو رها کن،... ای پرنــده، پَـــر بگیـــــر
اونورِ جنگل تن سبز،... پشتِ دشتِ سر به دامن
اونورِ روزای تاریک،... پشت این شبــای روشن...
برای... بــاور بــودن،... جایی بـــاید باشه،
بــــایــــــــد!
برای... لمس تنِ عشـــق،... کسی بـــاید باشه،
بــــایــــــــد!
که سرِ خستگیــاتو... به روی سینه بگیـــره
برای دلواپسیهات، واسه سادگیت،...
بــمـیـــــــــــــــــــره!
قلب تو، قلبِ پرنده،... پوستت امــا... پوست شیــر
زندونِ تَنو رها کن،... ای پرنــده، پَــر بگیـــــر
حرفِ تنهایی قدیمی،... اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف،... حرف هر روز و هنـوزه
تنهایــی! شاید ۱ راهِ!
راهیــه تا بــینهــــایــت!
قصــهی همیشـــه تکــــــرار!
هجرت و هجــرت و هجـــــرت!
اما توو این راه که همراه،... جز هجــومِ خار و خس نیــست
کسی شــاید باشه،... شــــــاید!
کسی کــــه دستــاش،
قفس نیست!

* «پوست شیر» با صدای «ابی»
توجه:
پست قبلی تا جمعه و یا شنبه میماند که دوستان پاسخ نظراتشون رو رویت نمایند!
پ.ن:
اومدیم تغییر دکوراسیون بدیم و از این قالب هم خوشمان آمد! اما گویا اینگونه، دسترسی به نظرات مشکل میباشد!! ![]()
دوستان توجه داشته باشید که بخش نظرات پستها بسته نیست! بلکه قالب مشکل دارد! در نتیجه... از راههای دیگر وارد بخش نظرات شوید!!! ![]()
![]()
خاب نیمیخوام عوضش کنـــــم!! ![]()
میدوستمش! ![]()
![]()
پس نوشت:
فعلاً این قالب باشه تا اون رو درست کنم!
