تولدش مبارک!
وبلاگم رو میگم!

پ.ن: واسه خشک و خالی نبودن این پست، خواستم عکس ۱ کیک هم search کنم از نت!.. بعد گفتم چرا خودم ۱ کیک نگیرم؟!.. حالا نمیدونم چی کنم!؟!!... راستش حوصله بیرون رفتن نمیدارم!
پیوست:
خودم حال نداشتم! به dady گفتم کیک بگیره!.. اما از شانس ما، درست از پانزدهم، بلاگفا اینجا باز نمیشد تا امروز!.. خلاصه الآن کیک رو گذاشتم دیگه!.. اینم عکسش با شمع:

یکی از شمعهای تولد امسال خودم رو گذاشتم!.. البت همونطور که ملاحظه میفرمایید، کیک جا واسه شمع نداشت! من هم گذاشتمش وسط اون گُله!.. آخه گفتم حیفه شمع نداشته باشه!... دیگه اگه بیریخت شده، شرمنده!...
آهان اینم بگم!: من گفته بودم کیک سپید رنگ بگیرن! آخه فکر کردم با شمع صورتی و اینا با قالب وبلاگ هم هماهنگ میشه!.. بعد وقتی دیدم کیک صورتی هست، کلی ذوق کردم! اصلاً فکرشم نمیکردم با اینکه سفارشی نبود و اینا، با قالبم جور بشه! ![]()
بهدشم اینکه اون شب من فقط ازش عکس گرفتم. و خودم که حس و حال و اشتها نداشتم واسه خوردنش! بقیه هم نخوردن!
اما فرداش دخل نصف بیشترش در اومداا! ![]()
«افسـون»
۱ جای کار میلنگه! ایراد داره!
من از خوشبختی دور شدهام یا اون از من؟!
نمیدونم!
اصلاً چه فرقی میکنه؟!
مهم فاصله ست! که وجود داره!
.gif)
.gif)
فاصله!...
چیزی بین مبداً تا مقصد رو بهش میگن فاصله؟!
اما آخه گاهی نه مبدأ وجود داره، نه مقصد! و فاصله، فقط فاصله ست!
۱۳۸۷/۱۱/۱۲
«افسـون»
بالا میآورم!
زندگی را!
شاید که...
زیاد خوردهام!
یا...
مسموم شدم!
؟!!
نمیدانم!
۱۳۸۷/۱۱/۰۳
«افسـون»
این سو...
منم و
تنهایی و
تاریکی و
وحشت!
آن سو...
در دوردستها...
ستارهی من
سوسو میزند!...
دوستت دارم، امید زندگی...
«افسـون»
